يادداشت‌هائی از کانادا






نوشته‌ها
Wednesday, July 05, 2006

نقل به مضمون:

شما کلي فکر مي‌کنيد، براي خود يک استراتژي قوي و چند تاکتيک عالی طراحي مي‌کنيد، حرکات احتمالي حريف را در نظر مي‌گيريد و سپس پياده خود را يک خانه به جلو حرکت مي‌دهيد.

گوريل خيلي سریع وزير و چند مهره ديگر شما را برمي‌دارد، در دهانش مي‌گذارد و مي‌خورد.


بيچاره سولانا



Tuesday, March 21, 2006







Tuesday, February 14, 2006

شعر "زن" از جان لنون رو به مناسبت روز ولنتاین برای همسر عزیزم ترجمه کرده‌ام. اميدوارم شما هم خوشتون بياد.


(براي نيمه ديگر آسمان)

إي زن، بيان احساسات برايم مشکل است

احساساتي دوگانه از سر کوتاهي در مقابل عشق تو

بعد از اين همه، براي ابد مرهون عشق توام

وُ إي زن، سعي دارم تا بازگو کنم

احساسات دروني و مراتب سپاسگزاري‌ام را

براي چشاندن طعم کامروائي به من

(تکرار آوا)

إي زن، ميدانم که درک ميکني

آن کودک کوچکي را که درون مرد توست

هميشه بياد داشته باش که زندگي من در دستان توست

وُ إي زن، مرا در قلبت جاي بده

هر چند فاصله‌ نمي‌تواند ما را از هم جدا ‌کند

که قصه عشق ما اينگونه در آسمانها نوشته شده

(تکرار آوا)

إي زن، بگذار تا بگويم

که هرگز نخواسته‌ام تا موجب اندوه و رنج تو شوم

پس بگذار دوباره و دوباره و دوباره بگويم

که دوستت ميدارم

حالا و تا ابد

دوستت ميدارم

حالا و تا ابد

دوستت ميدارم

حالا و تا ابد

بشنويد

ادامه‌...



Wednesday, February 01, 2006

من نمی‌دونم چرا خارجي‌ها به کشور ما میگن ایران و به زبان ما میگن فارسی. شاید میخوان ما رو تحقیر کنن یا میخوان حرص ما رو در بیارن. بابا ترو خدا، ترو به پیر، ترو به پیغمبر بگین پرشیا، بگین پرشن، بخدا شیک‌تره. شما که نباید ما رو الگوی خودتون قرار بدید.
به چشم‌های مغولیم نگاه نکنین، به زبان ترکیم دقت نکنین، من با ۷۹ نسل میرسم به خود کورش کبیر. به این نگاه نکنین که الان هیچ پخی نیستم، قبلا آقا بزرگم‌اینا دنیا رو سر انگشتشون میچرخوندن. اسکندر، مقدونیه رو، عرب‌ها حجاز رو، مغول‌ها مغولستان رو و محمد افغان افغانستان رو جزء ایران کردن!!! این بچه‌های موبور و چشم آبی که سمت آستارا می‌بینید از سلاله پاک شاهان ساسانی‌اند. وقتی سی و چند سال پیش بحرین از ایران (اگه خارجکی هستی بخون پرشیا) جدا شد واسه مردمش کلاس آموزش عربی گذاشتن.
سر چیزائی دعوا می‌کنیم که اگر هم افتخار باشه، غیراکتسابیه. اصلا چرا از اعتبار خودم خرج نکنم تا مجبور نشم هی خودمو به گذشته بچسبونم؟ گذشته‌ای که معلوم نیست اصلا منم توش نقشی داشته‌ام. من یکی که دوست ندارم ملت قالی و گربه و خلیج باشم. اگه پسرفت کرده‌ايم - که واقعيتش اينه كه کرده‌ایم - باید صداشو درنیاریم و در جبرانش بکوشیم. سعی کنیم تو دنیای امروزی تو یه چیزهائي به خوبی معروف بشیم، بعدش اول به كاري كه داريم مي‌كنيم افتخار کنیم دوم به كار ساكنين گذشته اين جغرافيا. اولويت‌هاي دنیای امروز پسته و زعفرون و قطاب و گز و عالي قاپو و حمله خشايارشاه به ممسني و جنگ كازرون نیست. زدن این حرفها اونم بدون داشتن وزن جهانی، مثل سبک بار شدن! تو بازار مسگرهاست. انعكاس اين حرفها هم فقط تو خودمونه بخصوص تو فرنگ‌نشين‌ها. آخه یه خارجی به ما نمیخنده وقتی بهش اعتراض می‌كنیم كه چرا اون چیزی رو كه ما خودمون به خودمون میگیم به ما ميگه؟
اگه باید بالاخره از یه جائی شروع کرد و بايد ميراث‌دار گذشته بود بهتره اول خودمون بجای فارسی بگیم پارسی بعدش واسه بقیه دنیا تعیین تکلیف کنیم.
راستی کسی میدونه که اوگاندائی‌ها دوست دارن ما چی صداشون کنیم؟



Friday, December 09, 2005

- ما فقط مكلف به انجام وظيفه هستيم نه مکلف به گرفتن نتيجه.

- ما مکلف به گرفتن نتيجه هستيم.


کداميک در دنياي امروزي باعث پيشرفت ميشود؟



Thursday, October 27, 2005

با شنيدن صداي زنگ به خودش اومد. با خودش گفت: کيه اين وقت شب؟ چقدرم عجله داره! انگار دستش به زنگ چسبيده.
رفت سمت دربازکن و گوشي رو برداشت:

- کيه؟
- منم، باز کن!

تا اومد دستي به موهاش بکشه ديد داره در آپارتمانو ميزنه. با خودش گفت: چقدر زود! لابد پله‌ها رو ده تا يکي اومده بالا!
در رو باز کرد. خودش بود، نفس‌زنان و برافروخته. بدون هيچ مقدمه‌اي گفت:

- ديشب کجا بودي؟
- سلام، چرا اينقدر پريشوني؟ بيا تو تا واست يه ليوان آب بيارم يه کم حالت جا بياد.

- لازم نکرده. پرسيدم ديشب کجا رفته بودي؟
- چطور مگه؟

- ديشب اومدم خونه‌تون نبودي! راستشو بگو کجا رفته بودي؟
- چته؟ چرا اينجوري حرف ميزني؟ طوريت شده؟ داره کم‌کم ترس برم مي‌داره!

- يادته قول دادي قالم نذاري، هي واسم عذر و بهونه نياري، راستشو بگو کجا رفته بودي؟
- کجا رو دارم برم؟

- خودتو به اون راه نزن. همه مردم از مرد و زن ميدونن. بي‌وفا، ناسلامتي اسم من روته. تو اصلا حساب آبروي منو ميکني؟
- دروغ ميگن، دروغ ميگن

ادامه...  


Monday, October 24, 2005

شبي بود مهتابي، ماه سفره نقره فامش را بر کوهپايه‌هاي البرز گسترانيده بود. عطر کاکوتي و گل‌اَروانه و کُزَل و آویشن آميخته به هم، رايحه‌اي مست کننده ساخته بود. سکوت شب را گهگاه نشخوار گوسفندان و صداي لیس زدنشان به سنگهاي نمک می‌شکست. یداله چرخی میان گله زد، شیرک سگ باوفایش را از دور دید که هشیارانه حافظ گله بود.
کمی گوَن خشک را کند و آتشی روشن کرد. چشمهایش بدجوری گرم شده بود، از فلاسک کمی قهوه در لیوانش ریخت تا خواب را از چشمانش بپراند. گرمش شد، کپنک را از روي شانه‌هايش سُر داد پائین. کمی که حالش جا آمد، دست توی خورجین کرد و لپ تاپش را در آورد.

..............

واقع‌بين‌تر باشيم، بجاي كندن خندق، پل بسازيم. بايد اشاعه داد شعور را بجاي شعر.


نكته: کپنک نوعي بالاپوش نمدي چوپاني است که دوخت ندارد.



Wednesday, August 17, 2005
ادامه‌...



Monday, August 15, 2005

درجه خلوصي بالا و دماي ذوبي پائين



Monday, August 08, 2005

- شکي نيست که آلمان و ژاپن دو مغلوب اصلي جنگ جهاني بودند. پس از جنگ آنچه مانده بود مردماني بود فقير و مجروح با کشورهائي مخروب و محدود. رژه هر روزه فاتحين در جاي جاي سرزمينشان و بغضي فروداده. ولي چه زود تاج غرور بر سر نهادند. هلموت کهل دو شستش را در بغل‌گاه‌هاي جليقه‌اش کرد، سينه جلو داد و گفت: آنچه هيتلر با زور نتوانست بکند ما با روشي ديگر انجام داديم. قصه ژاپن که ديگر نقل بقال و چغال و خانم‌باجي‌ها هم شده. رمز موفقيتشان چه بوده؟ خيلي ساده و راحت، بلافاصله پس از جنگ انتخاباتي ترتيب دادند، چهار پنج سال صبر کردند و کشوري آباد و خرم را تحويل گرفتند، همين و فقط همين. تلخندم را مي‌بينيد؟

- وطن کي ساخته بوده که حال مي‌خواهيم دوباره آنرا بسازيم؟ غرور كاذب را از هنر نگيريم که کارش مستوري است. رنگ سفيد مي‌زند بر کرباسي پوسيده و سياه. نقاب مي‌زند بر چهره کريه فرهنگي بيمار. به چه مي‌خواهيم برگرديم؟ از شاهان کياني و هخامنشي نگوئيم که حتي تاريخش را ديگران برايمان نوشتند و همين اواخر خوانديمش. آنقدر از آنها تهي شده بوديم که حتي آثار مشهود و ملموسشان را به افسانه‌ها و اسطوره‌ها نسبت داديم و گفتيمش تخت جمشيد، نقش رستم. جمشيد، همان شاه افسانه‌اي که هر چه بود هخامنشي نبود. ارمغان گرفته‌ايم آنچه را به آن مغروريم. توگوئي قرنها پيش هجر کرده بود آن ژن زايا از اين ديار تا آباد کند ديار ديگري را. و ما را نسب رسيد به زني فاحشه از شهر بخارا، نه سفالينه‌اي از خاک سيلک.

- مضمهل شديم از پس هر شکستي. نگاه به عقب کرديم و راه گم کرديم. براي يك ژاپني، شکست، افتادن گل سوسن بر خاک است، بر مي‌خيزد، زانو مي‌تكاند و دوباره راه مي‌رود. بحث دولت و حکومت نيست، بايد آلماني بود تا آلمان را ساخت، مابقي منتج است.

سميه عزيز، صبر كرده بودم تا تب انتخابات فروکش کند تا برايت بگويم كه نتيجه اين انتخابات چشمان مرا بازتر كرد ولي مهر تائيدي نيز داشت، مكرر. اميدوارم هميشه خندان باشي.



  AzCanada has come to you from Toronto, Canada
Powered by MovableType 2.66.1
از کانادا وبلاگی از تورنتو، کانادا